تبليغاتX
چترخیس

چترخیس

...باران باش و ببار مپرس پیاله های خالی از آن کیست...

خداحافظی

دوستان عزیزسلام

بالاخره امتحانات منم تموم شد.

وحالا می خوام خداحافظی کنم.البته نه ازشمابلکه ازچترخیسم.

چندوقت پیش آقای ضیا(میشناسین که:مجری گزینه جوان)افتخاردادن وبه وبلاگ کوچیک من سرزدن ودرنظری که داده بودن منو نصیحت کردن وگفتن:آدم زیربارون باخودش چترنمی بره.بذاربارون بیادهمه ی ناپاکی هاروبشوره وببره.

ازاونجاییکه این نظربرای من خیلی قابل احترامه تصمیم گرفتم چترخیسم روبرای همیشه رهاکنم.این وبلاگ تلاش خودشو کردکه من ایرانی روباهمه ی هموطنام آشناکنه.وحالاهم درکنارهمه ی وبلاگ های دوستان سالهای سال به خوبی وخوشی زندگی می کنه.

وبلاگ جدیدی روکه درست کردم روبه همه ی دوستانم تقدیم می کنم.

درضمن همه ی دوستانی که افتخاردادن وچترخیس رولینک کردنداگردوست داشتن خوشحال میشم دوباره افتخاربدن وزیرنورماه روهم لینک کنن.ممنون

درپناه حق...

آدرس وبلاگ جدیدم:www.zirenuremah73.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:28  توسط مهتاب  | 

مهربانترین کلمه...مادر

در نگاه پر فروغت در آماقه سکوتت تنها محبت را میبینم مهر تو در ذره ذره ی وجودم رخنه

کرده و حال به زیبا ترین و مقدس ترین واژه یعنی مادر قسم می خورم که دوستت دارم

به تو سلام می کنم، تا خانه عروجم با دعای تو بنا شود

و دلم در آسمان آبی مهرت رها شود

روزت خجسته، لبانت پر ز خنده و دلت شاداب و سرزنده باد . . .

روزمادربه همه مادران مهربان ودلسوزایرانی مخصوصا مامان خوب خودم مبارک
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 13:29  توسط مهتاب  | 

نمازنورچشم من است

سلام

حدودسه هفته پیش یک همایش به اسم اقامه باران بودمخصوص دانش آموزان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان.من یک انشای کوچیک نوشتم وبرای این همایش ارسال کردم.وبعدازانتخاب اولیه به مدت دوروز درسبزوار حضوریافتیم ودرمراسم اختتامیه من به اتفاق ۱۱ نفرسمپادی دیگربرگزیده وسکه جایزه گرفتیم.

اکنون این انشا تقدیم به همه ی بنده های خوب خدا...

به نام خدایی که دراین نزدیکیست
•آنگاه که چون مسافرغریبی پابه این جهان خاکی گذاشتم درگوشم نوای اذان رازمزمه کردند.
•وجودم آکنده ازعشق توشدومهربندگی به پیشانیم خورد.مهری که دربین افلاکیان به من آبرو بخشید.من فقط تورامی شناختم وبه عشق یافتن توتمام کوچه پس کوچه های لحظه هایم راجست وجومی کردم زمین ماضی رامی کاویدم وبه همه ی زوایای حافظه ام می نگریستم تا چون پروانه ای وجودم رادرطواف آتشت قربانی کنم.
•تاروپودوجودم درپی توکلافه واربه هم پیچیده بود.
 
•طریق حضوردرپیشگاه معشوق وستایش اورانمی دانستم.آن گونه که عرشیان لب به شکوه نگشایندومقربان گره ی گلایه برابرو نیفکنند.
•اماگویی برترین آیین برای پیوستن به بیکران نمازبود.انگاردرنماز بذرنوردرقلبم می پاشیدی وجوانه های امیدازلابه لای ناامیدی هاوخستگی هاقدمی کشیدروحم آرام می گشت وآسمان کف سجاده ام متجلی می شد.
 
•حال آن دم که نوای الله اکبردرگوشم طنین می اندازدوآرامش برزمین وآسمان حکم ‌فرمامی شودنگاه از زمین برمی دارم وبه گنبدلاجوردی آسمان می نگرم.رخصت دیدارباپروردگارعالمیان رامی یابم. من هم به گروه عشاق می پیوندم ودرمحراب عشق به سوی تو قامت می بندم وچون یافته ام که زیبایی تجلی بندگی سجده است پیشانی برخاک می گذارم وحضورنقره ای تورادرسرای سبزدلم احساس می کنم.
 
آری من همان مسافرغریبم.حال بگودردرگاه آشنای توچگونه نماز شکسته بخوانم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:6  توسط مهتاب  | 

تنهایی

من واین تنهایی

من وهمواره نگاهی بردر

که صدای قدمت آهسته

برسدازکوچه

انتظاریست قشنگ

توی درگاه اتاق

قاب عکست خندان

به دلم می نگرد

اومرامی بیند

که پی ات می گردم

به امیدروزی

که تواینجاباشی

که تواینجاباشی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 15:5  توسط مهتاب  | 

نظرسنجی

دوستان عزیز سلام

یک نظر سنجی در آخروبلاگ قراردادم.

این یک کنجکاوی شخصیه برای اینکه ببینم نظرتون درباره ی هنرمندانی که من خیلی دوستشون دارم  ویه جورایی اونارو جزو فامیل های خودم می دونم چیه؟؟؟؟اگردوست داشتین منو ازنظر خودتون مطلع کنین.

ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 13:10  توسط مهتاب  | 

فاطمه فاطمه است

 من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.



فاطمه ، فاطمه است.........

من به نوبه ی خودم شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه رابه همه ی شیعیان تسلیت می گویم...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:38  توسط مهتاب  | 

 مرا مگچترم واقعا" خیس شده.همین...ذارومگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:40  توسط مهتاب  | 

به یادگذشته ها...

پنجره
پنجره رو به ابدیت باز است
دل تنگم
دیده ام خیس
فکرم مشغول
حرف هایم ساده
شعرم نور
باد در گوشه شهر ولوله ای بر پا کرد
سادگی ها را در هم ریخت
عشق را از گوشه شهر بیرون کرد
سادگی را نیز چنین
و من اینجا   خسته و دلتنگم
دیده ام خیس
فکرم مشغول
حرف هایم ساده

 .......................................................................................................................................

و آنگاه ....

آنگاه که تنها در اتاق آبی خود نشستی و دلی خاکستری تو را آزار می دهد

فریادی بر دل سر می دهی و او را محکوم به سکوت می کنی

عذابی سخت دردناک که چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

و خسته ...

خسته از تمامی کارهای نا تمام و مانده

به فکر گذشته های دور و نزدیک

خاطرات مبهم و گنگ

خاطراتی زیبا و درخشنده

و حسرت ...

حسرت از ثانیه های که گذشت

می دانستی که با ارزش اند ولی ...

و مغرور ...

مغرور از آنکه شکست را نمی پذیری

بارها زمین را لمس کردی و دوباره بلند شدی

و دلتنگ ...

دلتنگ از خواسته ای که نمی دانی چیست !

روزی روی این « صندلی »

كه آن را كنار « دیوار » می بینی

نشستم و به دیوار خیره گشتم

مادرم آمد دستی كشید بردستم

من نیز با « مهر» آشنا گشتم

از صندلی برخاستم و پشت به دیوارروی « زمین » بنشستم

مادرم « رفت » و من از دوری او دلشكسته گشتم

بلند شدم بر« سایة » صندلی خیره گشتم

در آن لحظه بود كه به « تنهائی» دلبسته گشتم

ناگهان نوری تابید و من آرام « برگشتم »

روی دیوار بلند سایة خود را افكندم

می خواستم بدانم كه تا چه اندازه « بزرگ » گشتم

سایه ام كه بردیوارافتاد

دلم هم به تاپ تاپ انداخت

سایه را كه روی دیوار دیدم

از « گذرعمر» خود آگاه گشتم

دوباره برگشتم و سوی صندلی شدم

« دختری » بر صندلی نشسته بود و من« مادر » شدم

سوی دخترخیره گشتم ، دستم را روی دستهایش گذاشتم

ناگهان نوری تابید

دخترك معنای « مهر » را فهمید

من « رفتم» و او پشت بردیوارروی زمین چرخید

من كه از او « دور» میشدم ، اورا می دیدم

وسوی مادرم « نزدیك » می شدم

مادرم دستانش را سوی من بازكرد

انگاركه با من زندگی « دیگری » را آغازكرد

سویش كه رفتم روی یك صندلی نشسته بود

دستهایش پرازنورهای تابیده به دیواركودكی ام بود

همان دیواری كه برآن داشتم سایه

همان صندلی كه روی آن می كردم « گلایه »

سوی مادر كه رفتم او خندید

و من نیزبه یاد دخترم به « انتظار » بنشستم

درحالیكه سایة خودرا روی دیواربرایش به « یادگار» گذاشتم


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:9  توسط مهتاب  |